سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

مقاله های خودکار کم رنگ را

در آدرس ذیل بخوانید :

 

 http://khodkarekamrang.blogfa.com/

 

حتا ایست گاه های جهان نایستند

 

که دروغ ِ سیزده و

 

قار قار ِ کلاغ نیستی.

 

می آیی ات هست است.

 

که پیاده رو زیر  ِ کفش های ِ مدل به مدل

 

عرق می ریزد و

 

تنگ می شود و

 

وسوسه ی ِ مهتابی ها در فروش گاه

 

می آیی ات هست است را

 

کنار  ِ کدام ویترین ِقشنگ پیاده می کند،

 

که در نماز ِ دهمین ظهر

 

ازتمام ِ تیر ها سر قاپید و

 

بر نگشت وندید

 

که سیبل  ِ تیر ها

 

تا آخرین سلام رسید یا نه؟

 

که خیمه ها  دود زده است

 

_:«بهانه ی ِ فرار به دستش بده آقا!»

 

که انگار نیزه دار از عطش ِ سر کلافه شده و

 

تا هنوز و تا همیشه

 

نوحه خوان ها خواهند سرود

 

_:«آسمان خراش و

 

او داخل ِ پرانتز هاشور خورده و

 

نماز ها در طبقه ی ِ پنجاهم  

 

حوالی ِ واحد ِ حضرت ِ جبرییل(ع)

 

آفتابی نمی شود».

 

...ساعت ِ بیست و سی دقیقه

 

دست هایش  پر از خریدهای ِ شب ِ عید

 

چراغ ِ خانه را کلید می زند.

 

حتا امروز که قطار ها مرخصی بودند.

 

۲/1/1385_زنجان  

   

دوستان مرقوم فرموده اند که:   

ذهن پوچ

چه بگویم...من که به دلم نشست با این که اصلا سر در نیاوردم....

رباب علی پور

باز که شعرتان را پیچاندید اما پیاده رو ......... زیبا بود بخش هایی بود که من بفهمم.

شادی خوشدل

شعرتان را چندین بار خواندم احساس آشنایی را در آن دریافتم اگرچه علاقه شما به ابهام گویی کمی برایم عجیب است اما گویش تان را تحسین می کنم تنها معتقدم که شما شعرتان را برای مخاطب خاص بیان می کنید و اگر کمی هم به عام کردن شعرتان فکر کنید شاید خواننده راحت تر بتواند شعرتان را درک بکند.شعر گویی از انتظار سخن می گوید و این معنا چقدر قشنگ و دلنشین است.

احسان مهدیان

شعر در پستوی خفقان آور و دهلیزهای معلوم نیست در ... که کاری نمی کند .شعر و تمام زیبایی های خلق شده در آن در یک هم جواری با حلقوم معترض و کلماتی که از سرو کول هم بالا می روند تا هرکدام زود تر به نیزه ها برسند و سر خود را به آن متبرک کنند باعث هیجانی می شود که به آن می گویم شعر.تغییر مسیر ها و ایجاد روندی متفاوت در نوع روایت این شعر کاملا مشخص است . خیلی لازم نیست به خود فشار آورد و متوجه شد که راوی در کجا ایستاده و ذهن سیالش به کجاها سر می زند .البته من تا این جا دلیلی برای گیومه ها نیافتم و شاید یکی مرا ازاین وضع بیرون آورد ولی خودم متن را کامل « بصورت فقط متن» خوانده ام از همان ورودی که حرف از ایستگاه جهان بود تا سطر آخر که گویی سوار شدیم و گشتیم تا پایان که قطارها تعطیل بودند گویا به مقصدی احتمالی رسیدیم. اما واقعیت این شاید باشد که ما دوباره به خانه اول برگشتیم و این سیر دورانی هم چنان ادامه خواهد یافت .!!!یک طرف دیگر این که سفر لذتش به سفر است نه این که مقصدی یا شهری هدف قرار بگیرد آن وقت از آن چه در طول راه می گذرد چه لذتی می بریم ؟شعر بهتر است که به سفر ببرد مرا . 

شهلا اصانلو

شعرتان قشنگ و تصادف جریان عاشورا با زندگی جدید لذت بخش بود. همین طور قاطی شدن این دو با هم. همین طور ادامه ی جریان زندگی در پایان شعر. دیالوگ‌  اول را نفهمیدم . و اصلن نفهمیدم این  دیالوگ به چی مربوط می شود ولی از دیالوگ دوم به شدت و به شدت کیفور شدم.فقط دوبار توانستم شعرتان را بخوانم.

آرزو غفوری

شعر از بودن و تکرار آدم ها می گوید.فرقی نمی کند که چه اتفاقی به وقوع می پیوندد!و چگونه روزگار طی می شود در این راستا انسان ها حرکت و مسیر خود را می گذرند و در رفت هایشان بازگشتی دوباره به تکرار در تکرار شدن شان دارند.شعر تعریفی است از انسان ها/ زندگی و گذر تاریخ.تاریخی که از لحظه بیداری آغاز و حتی در خوابیدن ها ادامه پیدا می کند!عناصری در شعر دست به دست هم می دهند و گوشه ای از تاریخ زندگی انسان را به نمایش می گذارند.هرچند که خواننده از گذر کلمات و واژه ها بر نوشته ها  پیوند می خورد ارتباطی دوم نیز خواننده با خود برقرار می کند و آن وقوع تاثیرات محیط شخصیت هر یک از ما بر خود ماست!زبان زمانی شعر تازه است و بی تاثیر از سال نوین هجری شمسی نمی باشد.شعر با سیزده و قار قار کلاغ شروع می شود.ابتدایی ترین سوال این که چرا 13 و کلاغ؟13 را نمی توان از دامنه اعداد خارج کرد و برای آن شخصیت تازه ساخت هرچند که بی سبب نبودن وقوع زاییده شدن شعر در ایام ورود سال نو می تواند اشاره ای باشد به مراسم "سیزده بدر"که خبر اتفاق افتادن آن چه بخواهی چه نخواهی از سوی شاعر داده می شود  و دیگر حضور کلاغ و قار قار آن...می تواند تاثیر آشکار حضور اجناسی را بیان کنند که هرگز نمی توان حضور آنها را نفی کرد و همیشه وجودشان بدون تاثیر از محیط باقی می مانند.شعر گوشه ای از فرسوده گی ها و تحلیل رفتن و نا هنجاری های رفتاری انسان ها را به تعریف می کشد که انسان ها چگونه در گذر زمان در هم شدن عادت ها و بی هدفی ها نه تنها با خود که با محیط حول خود به اصطحکاک می افتد!شاید عرق ریختن و تنگ شدن خیابان از نظر نگاه مسلح و فیزیکی چیزی غریب باشد زیرا که در اثر اصطحکاک زیاد اجسام با هم و بروز گرمای زیاد  انرژی ها به شکل دیگر نمایان می شود باید نتیجه گرفت که خیابان نه تنها تنگ نمی شود بلکه باید گشاده تر هم بشود زیرا در این راستا عمل انبساط صورت می گیرد نه انقباض...ولی از سویی می توان تنگ شدن خیابان را عکس العملی دانست که /به ستوه آمدن و از کوره در رفتن و عاجز شدن عناصری که در محیط انسان ها یافت می شوند در برابر به درستی و به جا از آنها استفاده نکردن از طرف انسان ها معنی کرد...شعر فضا های مختلفی را دنبال می کند گویی شاعر خود در گذر بسیاری از وقایع سر در گم مانده است که چه کند!اشاره بی برد به گوشه ای دیگر از تکرار شدن ها و عادت شدن ها و چگونه آدمی در هوس ها و وسوسه ها در فروش گاه ها تحلیل می رود.نکته قابل بررسی در این بخش آن است که چرا شاعر سعی رفته و کلمه متداول فروشگاه که اصولا با هم نوشته می شود را جدا نوشته است؟!در این جا می توان اشاره شاعر و تاکید او را دید و تفاوت فروشگاه و فروش گاه را به وضوع دید...شاعر زیرکانه با کلمات به بازی هوشمندانه پرداخته است و در پنهان خواننده را به جستجو و کنکاش می کشاند.فروشگاه جایی که در آن مجموعه زیادی از نیاز های انسان ها برای خریدن جمع آوری شده است و فروش گاه برای من می تواند منظور دیگری را برساند که نه تنها گاه انسان ها می خرند نیاز مندی هایشان را ولی می توانند در این زمان خود را هم به عرضه فروش بگذارند!وقتی که شاعر با وسوسهِ مهتابی شروع می کند این وسوسه نمی تواند فرایند مثبتی باشد انسان ها بر اساس وسوسه ها می خرند ولی به مرور زمان" روحشان را می فروشند" که نکته در این جا به معنی می رسد.شاعر زیرک است او چشم مسلح و غیر مسلح خود را به کار گرفته تا فضاهای متفاوتی از وجود انسان ها را به نمایش بکشانداز  تملق و چاپلوسی های در رفتار انسان ها  تا ظاهر فریبی ها و در ظاهر خوب بودن و در نهایت تکرار در بی هودگی تا... و جبری که آدمی بر خود وارد می کند که با وجود تکرار و از پا ایستادن عادت ها باز هم تکرار شود و خود را به صحنه بودن ها در بی هودگی ها بکشاندتاریخ انسان ها رقم زده می شود و جایگاه  او خوانده می شود دلخوشی های کاذب و رهنمودهای بی سرانجام و ساختارشکنی هر یک از انسان ها برای بیان زندگی مدرن در پناه سنتی و قدیمی و تضاد انسان با خود و تاریخ.فراموشی یا به خاطر سپاری آنچه انسان به بهانه ای می تواند بنا بر استفاده های شخصی از تاریخ داشته باشد و ترازهای نا به جا برای مقایسه خوب بودن ها و بد بودن شخصیت انسان ها با هم و یاد آوری و مرثیه خوانی فریب انسان  از خود...  

فرزاد پاکزاد افشار

این قسمت خیلی به دلم نشست :
که پیاده رو زیر  ِ کفش های ِ مدل به مدل
عرق می ریزد
بعضی جاها ، ابهام زیاد، به روانی مفهوم لطمه زده . ولی در مجموع زیبا بود .

شهرام معقول

بعضی از قسمت های شعر شما را فهمیدم ولی آن چه که قابل تقدیر است بدجوری آدم را به فکر فرو می برد.

حوا

راستش  بعضی سطر ها تو ذوق می خورد انگار شاعر می خواهد بعضی از سطر ها را در کار بگنجاند این کار به نسبت کار هایی که قبلا شنیدم آن یک دستی سابق را نداشت سخت خوانده می شد وگاهی باید یک چند بار خوانده می شد اما از مضمون کار خوشم آمد.

مهرداد فلاح

این دوتا کار آخرت را بیشتر دوست دارم برزو جان ولی هنوز برخی جا ها رنگ و بوی فرهنگ مسلط دارد که دل آزار است برای این رفیقت...

فاطیما حکمت

اما در مورد کار بسیار زیبای اخیرتان ...  (اهل تعارف نیستم )که از همیشه بیشتر به دلم نشست با عاشقانه ظریفش ...
راستش اولین خوانش سخت بود اما بی اغراق چه حظی بردم در خوانش دوم و سوم و ...
چه انتظار عاشقانه زیبایی را رقم زده اید : "می آیی ات هست است "
می خواهم از همین زاویه نگاه کنم و نه بیشتر هرچند با تیزبینی همیشگی ، بعدی اجتماعی هم به آن داده اید (مشخصه لاینفک اشعار شما !)
انتظار نگاه عزیز سفر کرده وبهتر است بگویم حس حضورش هرچه قدر هم اطمینان به نیامدنش داشته باشی !"می آیی ات هست است"
ازدهام مردم درشب عید :
پیاده رو زیر  ِ کفش های ِ مدل به مدل
عرق می ریزد و
تنگ می شود
و لذت خرید شب عید و شاید عیدی برایش :
وسوسه ی ِ مهتابی ها در فروش گاه  
می آیی ات هست است را
کنار  ِ کدام ویترین ِقشنگ پیاده می کند
نقبی به واقعه عاشورا که به زعم من تفکر (و شاید یادآوری خاطرات) منتظر بود در آن هیاهوی بسیارو احساس کردم باز هم رگه هایی از اتفاقات جنگ خودمان را هم می شد درش جستجو کرد و نشانه هایی که در زندگی مدرن امروز دارد کم کم رنگ می بازد خصوصا برای افرادی که نشانی از این جدال به یادگار دارند :
او داخل ِ پرانتز هاشور خورده و
نماز ها در طبقه ی ِ پنجاهم  
حوالی ِ واحد ِ حضرت ِ جبرییل(ع)
آفتابی نمی شود
و بند آخر که هم بند دلت را پاره می کند وهم پرده ازدوگانگی این ماجرا برمی دارد :
ایستگاهی که در نهایت پوچی این انتظار(و شاید حقیقت یک عشق) را معنا می کند :خانه !
و نگاهی که هنوزعاشقانه به راه است :
حتا امروز که قطار ها مرخصی بودند.

ابوالفضل حسنی

از این کار خوشم امد برزو مخصوصن میانه های کار طبیعی بودو شا عرانه.

احمد رحیمی فرد

خیال خوبی در شعرتان جاری است، ولی بنده هم با نظر دوستان موافقم که کمی شاید برای مخاطب عام نامفهوم باشد و به اصطلاح خوانده نشود. 

بهانه

باز هم دچار همان گیجی شدم که از خواندن این گونه اشعار به من دست می دهد. ظاهرا باید چند باره بخوانمش !گاهی از خودم نا امید می شوم.

شیکا اویلی

این که نظر دادن های ما در وب لاگ ها به چند سطر کوتاه ختم می شود هم خوب است هم بد ..خوبی ا ش این است که هرکدام راه خودمان را می رویم بدی اش این که خیلی ازهم دور می شویم.خود تو بهتر از هر کسی مرا می شناسی رابطه ام با این گونه شعر ها زیاد خوب نیست ..راستش هر از چند گاه نظر دوستان فرهیخته را در باره پست  های جدید   می خوانم(نه الزمن این پست) از شعر ها سر در نمی آورم نمی دانم چگونه باید بین چند سطر ارتباط بر قرار کنم (عمودی و افقی) ...شاید دلیلش هم این روحیه روستایی من باشد و انتخاب سلیقه ای شعر ها هر چه می خواهد باشد ..راستش می مانم برخی از نظرات دوستان چگونه به شعر شما مرتبط می شود ...باخودم می گویم این دوستان  این قدر راحت با شعر ارتباط برقرار می کنند ؟(نه آن بخش از حرف های تکراری مثل ۱.کلیت کار۲. دیا لوگ ۳. مخاطب و فاعل .راوی ۴. عناصر .۵ .مراببرد باخود۶.پس چرا ... ) برزو من واقعا مانده ام این دوستان این گونه راحت تفسیر می کنند چرا راجع به شعر نیما نظر نمی دهند یا دیگران ...یعنی آنها را تمام کرده اند و گذاشته اند کنار این گونه فیلسوف مابانه گاهن راجع به یک سطر چند دیدگاه ارائه می کنند ... 

میثم

مثل همیشه بود...یک نگاه پست مدرنی به اطراف و شعر...به نظر من مثل یک پارچه ی تکه تکه بود..که کناره همه یک پیوستگی خاصی داشت.

شبنمکده

من که هیچ چیز نفهمیدم چون از پست و پست مدرن چیزی نمی دانم.

سطر گریه

مسلم است برایم که اگر چند جای این شعر راجا به جا کنی هیچ فرقی برای من و آن دوستان به به ای نخواهد کرد چرا که همچنان در ابهامی عظیم فرورفته.

مریم عباسیان

نظرات من راجع به شعر شما فکر کنم تا حدی تکراری است اما چاره ای نیست .
۱- نظرم راجع به زبان تان همان است که گفته ام با این تفاوت که فکر می کنم کمی چرخش متمایلانه به زبان شعری داشته است :
که پیاده رو زیر....
یا
می آیی ات هست است .
۲- شعر به ما می گوید که شاعر چقدر ذهنش درهم و برهم است و مغشوش . اما این اغتشاش باید در ورای یک نظم پنهانی لازمه روایت بیان شود .
۳- بهترین خصیصه شعر شما برخورد جدی و متفکرانه شما با موضوعات اجتماعی و هستی شناسی است که لاجرم مخاطب را وادار به تفکر می کند که چیز دست کمی نیست .

پیروزه قلی پور

به نظرم مانند یک پازل بود که هرچه مخاطب (البته شایدفقط خودم این طور باشم!)
تلاش می کند باز هم پازل آن طور که باید ارتباط معنایی کاملی ندارد یعنی آن نخ نامری که باید این تکه های پراکنده را به هم وصل کند دوبار خودش هم به یکسری تکه های کوچک پنهانی نیاز دارد تا کامل شود .در کل اثر تصویرهای بکری به چشم می خورد مثل ارتباطی که بین انتظاری شیرین برای منجی که قرار است آفتابی شود و در گیر و دار روزمرگی ها آفتابی نمی شود .گویی شاعر بین این همه روزمره ها و تمام اعتقاداتش و تمام معیار هایش تناقض می بیند و حسرتی عمیق می خورد که حتی تمام اشیا هم (مثل پیاده رو -مهتابی ها - ویترین ها و ...) با او در این حسرت هم آوا هستند .و دست آخر شاعر (یا همان راوی ) گرفتار روزمرگی ها و تلاطم درونی به نقطه آغاز می رسد که همان نقطه پایان بود ..

چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386

نگو نیامدن  بر سر ِقرار

به چشمک  ِ عروسک ربط دارد .

روی ِ صندلی ِ پارک کسی ذله تر از آن است

که با بستنی ِ آب شده

کاسه کوزه را پای ِ ترافیک بشکند .

حتا اگر عروسک هنگام ِ پریدن با چتر

رعد و برق را به خانه بیاورد

مورچه هوس ِ رفتن به میهمانی ِ اسکیمو

بر سرش نمی زند .

شناسنامه را هم دست کاری کنی

کوه ِ یخ برای ِ مسافر  ِ بی بلیط جا ندارد .

حالا بید به کنار

در باز کنی

دیوانه ها درخت می شوند

تا اتوبوس زیر آفتاب دراز نکشد وُ

نیم کره ی ِ شرقی ِ چشمت

اسیر  ِ جبهه هوای ِ موسمی

از ترکش  ِ زبان ِ رهگذر ها

لای ِ خاطره های  ِ چفیه ای پنهان شده

با نصفه پلاکی مفقود الاثر

مربوط به دوران ِ ماقبل ِ ...

از آسمان ِ سیاره ای مجاور

داخل ِ تاکسی ِ دربست فرود می آید.

دیگر نگو نیامدن ِ سر  ِقرار

به دست خط ِ توی ِ شناسنامه ربط دارد.

بید به کنار

شرقی بودن ِ چشمت را

 کجا پیاده می کنی ؟

   13/4/1385_زنجان

دوستان مرقوم فرموده اند که:

رباب علی پور

با این که تاریخ شعرتان به دورتر ها می رسد من راحت تر میفهممش و نفس می کشم .چقدر...        زیبا بود اما بخش پلاک و اینها وصله شده بود .در کل جالب بود هر چه گذشته محافظه کار تر شدید یعنی با مقایسه فهمیدم .به قول شازده کوچولو آدم بزرگا..............

شرقی

نیامدن سر قرار ... ربط ندارد ... ترافیک هم نمی تواند توجیه مناسبی باشد ...
ترکش زبان رهگذرها فقط !!!! ایکاش برای پیاده کردن شرقی چشم ها می توانستیم مناسب ترین ...

سطر گریه

خوشم می آید شعرهایی که در زمینه ای عاشقانه حرف های دیگری-سیاسی و اجتماعی و......می زنند و کارهای شما از این دست اندبا این همه گاهی اوقات دسترسی به کنه شعر شما دشوار می نماید و این شاید به دلیل استفاده از عناصری است که بدون راهنما و علامت وارد مسیر این رودخانه می شوند شاید سهل و ممتنع پسند بودن سلیقه ای ام باعث می شود از درک قسمت هایی از شعر درمانم.

مهرداد سنجابی

شعر زیبایی بود وبازهم سخت الوصول . چندبار خواندمش باید چندباردیگرهم بخوانمش . در کل بازهم معتقدم نمی توانم روایت خطی شعر رابه طور کامل بفهمم. اما شعر سرشاراز تکه های زیبایی است که پازل شعری ات را تکمیل می کند. تکه هایی که هرکدام به تنهایی  شعری عمیقند. نکته قابل توجه در این شعر این بودکه تا اواسط شعر مخاطب کوچک ترین حدسی نمی تواندبزندکه ارتباطی با جنگ و مشکلات ودردهای تکان دهنده بعدازآن دارد وفقط می پنداردکه با یک عاشقانه اجتماعی مواجه است . من همیشه شعرهایی را که به مخاطب ضربه می زنند دوست دارم . نکته زیبای دیگری که در شعر موج می زند استفاده از عناصر و واژه های تخصصی جنگ در روایت غیر جنگی شعر است که مخاطب را ناخودآگاه به جنگ و فضای جنگ و مقصود سراینده هدایت می کند. (جبهه هوای سرد- ترکش زبان رهگذرها- اسیر( سوال پایانی شعرهم برایم جالب توجه بود.

آرتور

خواندن اینگونه شعرها به سختی ممکن است
..............................................
اما این شعر به دلم چسبید
.........................
حرکت
..............................
منظره
.....................................
تصویر
...........................................
مکث
......................................................
هوا خوری
.....................
و خیلی چیزهای دیگر
.............
مگر ما چه چیزی می خواهیم.

نرگس

چقدر سخت می شود از شعرتان سر در آورد !!!

مستان

لذت بردم  شعر متفاوتی بود............

سید حکیم بینش

شعر زیبای تان با زبان روان و صمیمی تان آدم را به ذوق می آورد.

شادی خوش دل

شعرت را خواندم .زیبا بود .اگرچه احساس می کنم کمی زیادی طولش داده بودید.

اوهام

در مورد کار چیزی که بیش تر به نظرم رسید ذهنیّت قابل قبولش بود ؛ ضمن این که انگار " ترکش  ِ زبان ِ رهگذر ها/لای ِ خاطره های  ِ چفیه ای پنهان شده/با نصفه پلاکی مفقود الاثر"   به کار تحمیل شده بود.

آرزو غفوری

جناب آقای علی پور گرامی
من در کامنتی که بر شعر آخرین شما  زده ام.قصد در تصحیح مجدد نقدم را داشتم که متاسفانه شانس دوباره ای به من نمی دهد...خواهش می کنم این کامنتی که در این بخش درج نموده ام را مطالعه بفرمائید زیرا سعی در تصحیح کامنت ابتدائی می باشد...

.............................................
شعر شکوائیه ای را بدنیال خود می کشد!و شاعر از ابتدا گوشزدی دارد:
«نگو نیامدن  بر سر ِقرار
به چشمک  ِ عروسک ربط دارد ».
شاعر با بیت آغازین خود در حقیقت به پایان کار و شعر خود نیز اندیشیده است پس ما با شعری هدف دار روبروئیم که آغاز و پایان موزونی را دنبال می کند.عناصر بسیار متفاوت از هم در این شعر هم به چشم و هم به گوش می رسند و تنها آهنگ موزون و هماهنگ است که شعر را بر سر پای خود نگه داشته است.هارمونی میان کلمات به موازات تعریف فلسفی از زندگی روزمرگی شدن انسان ها از آرمان های این شعر است.شاعر کوشیده تا تازه ها و کهنه های دل مشغولی ما انسان های نا امید و گاه امید وار  را به معرفی ببرد که از جمله اشارات مرموز و آشکار  می توان از:سردرگمی، بی طاقتی، هیجانات کاذب و واکنشات عصبی، بی تفاوتی، عبث و نا امیدی و...نام برد.
شعر انسان را می شکافد و آن را آنالیز و تجزیه می کند و او را بسوی می کشاند که خود انسان از ان بی خبر است و یا در بی خبری های خود غرق است!پیام ها و سیگنال های شاعر به خواننده حاکی از آن است که شاعر در سطحی بالا تر و نگاهی بر تر در نقطه ای دید بانی می کند و در حالاتی ناظر و شاهدی آگاهست و به پند و اندرزگوئی می نشیند از این قسم این بیت را می توان مثال زد:
«حالا بید به کنار
در باز کنی
دیوانه ها درخت می شوند» ...
او اشاره ای می کند به آنچه انسان ها با احساس خود به ان می رسند و اندیشه و فکر را بی کار به گوشه ای می فرستند.به بیانی اشاره دارد به آدمی که:حتی اگر انگیزه برتری در خود آشکار کنی باید مراقب اطرافت هم باشی که دیگران در شکار لحظه ها نشسته اند و برایشان انگیزه های تو مهم نیست آنها دیوانه اند و به سهم برد خود می اندیشند!...
شاعر کوشیده تا با ریتم شعر پیام دهی داشته باشد بر اساس دید فلسفی و استدلال گرائی!ما بر زندگی ، حرکات، اندیشه ها و رفتار اجتماعی مان!
ابتدا اشاره داشتم که ما با شعری روبه روئیم که شاعر خود از ابتدا پایانی برایش اندیشیده بود...آغاز می کند شاعر با:

«نگو نیامدن  بر سر ِقرار
به چشمک  ِ عروسک ربط دارد» .
و پایان می دهد او دوباره با:

«دیگر نگو نیامدن ِ سر  ِقرار
به دست خط ِ توی ِ شناسنامه ربط دارد. »
در حقیقت این ۲ بیت دو قطب اصلی شعر اند که میزان و وزن شعر بر این دو نگاشته شده است.در بار معنی نیز شعر حول این دو محور می چرخد!ابتدا زاویه دید و نگاه انسان به زندگی و اطراف خود و برداشت و واکنش او از حوادث و اتفاقات و معنی بخشی هر یک ما انسان ها به زندگی و اوردن علت های متفاوت از هم برای کشاندن راهمان به پر کار شدن زندگی مان و قطب مهم دیگر هویت واقعی خود انسان است و نعریف و چگونه بودن این هویت در این شعر معرفی و اشاره شده است که به چه

سان میان ما این هویت به ظاهر مشترک متفاوت است....
این دو محور  ما را به پایان زیبائی هم هدایت می کند تا جائی که شاعر سئوالی طرح می کند:

«بید به کنار
شرقی بودن ِ چشمت را
کجا پیاده می کنی ؟»
سوالی که معنی و شالوده شعر  از آن می چکد!انسان هویت اصلی خود را کجا معنی و پیدا خواهی کرد؟و انگیزه خود بودنت ، نگاهت و دیدگاهت را به کجا به سرانجام خواهی برد؟
شعر کاریست زیبا و دلچسب انگیزه همراه شدن با شعردر من ِ خواننده به وفور برانگیخته شد.هیجانی  لابه لای ابیات کوچک نهفته بود که ذهن مرا تشویق به کاوش در معنی و خود می کرد.شاید در نگاه نخست خواننده در مقابل خویش انبوه فشرده شده رمز و راز فلسفی را ببیند ولی این پیچیدگی با استدلال عقل حل و تحلیل می رود و در نهایت من خواننده جستجوگر را راضی نگه می دارد..

فاطمه قایدی

کار زیبا یی خواندم از شما و البته چند بار خوندم .کاش شما که جا ها یی این قدر زیبا و روان می گویید خود را درگیر پیچش های زبانی نمی کردید.

رویا ابراهیمی

اول فکر کردم با یک شاعر عاشقانه طرف هستم ولی بعد همان مضمون جنگ و مصایبش که همیشه در کارهایتان نمود دارد را پیدا کردم یادم رفت می خواستم بگویم زیبایی کار شما در این تلفیق های ظریف نهفته است.

پیام سیستانی

به گمانم  هر شعری تازه  ای  که متولد می شود جهان چهره ای  تازه تر می یابد و پستوهای جان و جهان زبان آشکارتر می شوند . شاید  با هر شعر تازه جهان کمی جوان تر شود و شاعر پیرتر .شعرت  را سه بار خوانده ام و به آنچه برایم جالب تر بود صیقل خوردگی و نرمای زبان و نیز چیزی بود که ته سینه ی زبان می لغزید و زبان را از یک نفسی ، زمختی و تنگ جانی به سمتی دیگر که شاید بتوان آن را شعریت ِ زبان نامید ، می کشاند. شعریتی که نخستین اصل ، بنیاد و شالوده ی شعر از ناشعر است . به گمان من هر روز که می گذرد شاعر لاغر تر می شود و زبان تنومند تر . آفرین برزو . راهت را از میان سنگلاخ ها خوب جستجو می کنی . از یاد نبریم که قدم زدن در سنگلاخ ها